دو مطلب در یک پست : اسباب کشی و درخت های من
بهمن ۹۹ نهال پرتقال زینتی خریدم ، پرتقال هاش توی فروردین تموم شد و دیگه تا الان فقط شکوفه میداد ولی بالاخره از مرداد خودی نشون داد و میوه داد ولی میوه هاش میریختن الانم یکی دیگه اش ریخت همرن ۳ تا مونده ان بالاخره کتابخونه ام درست شد کتابام پخش و پلا است تا فردا.. ...
نویسنده :
سپیدار
22:30
آهنگ و آهنگ و آهنگ و کمی کتاب
این روزها دائما یا اپرا گوش میدهم یا تصنیف و غرق میشوم غرق... در خاطرات زندگی هایی که سالهاست رنگ شادی از آنها همچون صندوق قدیمی مادربزرگ که حالا اثر کمی از رنگ سبز روشنش باقی مانده ، پریده ؛ اما من یقین دارم که هنوز همچون درون صندوق مادربزرگ ، اگر درون آنرا بجوییم ، به مهر و محبت و گرما میرسیم... ...
نویسنده :
سپیدار
15:56
خاطره از بچگیم
من یه دختر خاله دارم دو سال ازم کوچکتره یک سال تو مدرسه ای بودیم که اون کلاس اول بود و من کلاس سوم(مدرسه دوره اول بود) ماها کلا خیلی لج بودیم باهم یبار پدربزرگم یه بنر خیلی قشنگ آورده بود من خیلی دلم میخواست ببرم مدرسه باهاش روزنامه دیواری درست کنم و امتیاز بگیرم اما دختر خاله جان برنامه دیگه ای داشت دعوامون شد و داییم یواشکی بنر رو داد به من😂😂 منم فردا نمیدونم رو چه حساب کتابی رفتم جلو در کلاسشون نشونش دادم در رفتم😂 اونم نشست کف زمین شروع به گریه یهو دنبالم کرد ، کلاس ما طبقه بالا بود بعد یهو در رفتم کلاسمون درو قفل کردم اونم مشت میزد به در کلاس بچه ها میگفتن چه خبره میگفتم وا نکنید تو چارچوب پریده بودم😅😅🤣 بعد ...
🙃
وارد خانه شد .. انگار صدها سال بود انجا نیامده بود ، مادرش چقدر پیر و شکسته شده بود ، پدرش ، مرد مغرور و قوی قصه ها ، چه بر سر موهای سیاه زاغش آمده بود.. .. ...
خسته کننده
سلام به همه... اتحاد نی نی وبلاگی _بهار... بهار عزیز شما خیلی خوب هستی ولی دیگه برای این ۴ ماه بسه ! تو ناراحتی... درسته بیای به سانا بگی عقده ای؟ به آوا بگی شاخ؟ به اسرا بگی چسناله؟ همه اینا به کنار... چراا میای اذیت میکنی؟ نازلی از نی نی وب رفت خیال کردی ایول ! من بیرونش کردم؟ خیر..برو پستای قبلمو بخون نازلی برا درساش رفت😏😏 نه مثل تو که ۲۴ ساعته آنی🙄🙄😒 تا بهار نره منم میام اتحاد نی نی وبلاگ پ.ن پست دیروز اتفاقی پاک شد😪😪
شهر آشوب
قلبمو با آرزو دوباره در آمیختی از روزی که اومدی شهرو به هم ریختی از روزی که اومدی زندگی آغاز شد هر چی در بسته بود به روی من باز شد هر چی در بسته بود به روی من باز شد از روزی که اومدی زندگی سامون گرفت قصه ی مرگ باز انگار تو سینه باز جون گرفت از روزی که اومدی مرغ دلم پر گرفت لب های با خنده قهر ، خنده رو از سر گرفت لب های با خنده قهر ، خنده رو از سر گرفت عشق به در میزنه اونو جوابش نکن اون که تو هر طرف بود تازه خرابش نکن یه عمره روزو شبا نشستمو میشمارم این همه انتظارو نقش بر آبش نکن از روزی که اومدی مرغ دلم پر گرفت لب های با خنده قهر ، خنده رو از سر گرفت لب های با خنده قهر ، خنده رو از سر گرفت ...
خسته از هرچی که بود ، خسته از هرچی که هست.. باز دلم مثل همیشه خالیه
سلام به همه ، خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید؟ منکه سردرد امونم رو بریده هر از چند گاهی میاد و تا آخر شب نمیره دیشب رفتم خرید برای اتاقم یه چراغ جدید گرفتم بعدم رفتم خونه بابابزرگم کل فامیل بودن😅 شبشم بیخواب شده بودم ساعت ۲ شب از خواب پریدم خوابمم نیومد رفتم یه کتابی که خرداد خریده بودمو باز کردم بنا به خوندن کردم تا جایی رفتم که وینس مرد..(ساعت ۳ بود ) بعدن خوابیدم باز امروز اومدم خوندم ولی دیگه دیدم دادم سرسری میخونم سردردمم عود کرد ، یه عود روشن کردم رفت تو مغزم بوش الانم اینجا در خدمت شما هستم🙃🙃🙃 ...
روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۲۷
سایه نگاهی به کتی انداخت و گفت : _کی ؟ کتی با لحنی لوس گفت : _همش کتاب کتاب کتاب کتاب! سایه نفس راحتی از سر آسودگی کشید و به خنده افتاد کتی گفت : _خوب مگه اشتباه میگم؟ جو نگاهی از سر تاسف انداخت و گفت : _کتاب بیشتر از عشقه! یه جهان دیگه است.. سایه گفت : _اگه بیخیال نمیشید ، حداقل به من کمک کنید دوروز دیگه باید برم جو که سرگرم جمع کردن خودش از روی زمین بود گفت: _کلا نمیشه یبار تو عمرت کارات حماسی نباشه؟ اه ، همش یهو میای میگی من دوروز دیگه میرم لندن.. عزیزم مگه اینجا کتابفروشی دسته دوم کنا اینجاست که با یه اشاره بری و بیای... . ...
نویسنده :
سپیدار
23:31
۱ سپتامبر😊😊🙂❤️
لینک فیلم بالا امروز هری جیمز پاتر یا فکر کنم الان بچه هاش (چون ۴۱ سالشه😅😅) از سکوی ۹.۳/۴ ایستگاه گینترگراس رد میشه و میره به قطار هاگوارتز🙂🙂🤏🏻 توی خارج همه امروز اینجان و صد البته که مدرسه ها اونجا شروع شده😅😅 اگه خواستید لینکشو بزارم🙂🙂❤️ ...










